بنر عنوان نشریه وقایع اتفاقیه

از شمارۀ

سفر در معنا

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

مگر آدم از چیزی که دوست دارد هم فرار می‌کند؟

نویسنده: فاطمه جعفری

زمان مطالعه:7 دقیقه

مگر آدم از چیزی که دوست دارد هم فرار می‌کند؟

مگر آدم از چیزی که دوست دارد هم فرار می‌کند؟

خوابم می‌آید. اصلا من همیشه خوابم می‌آید. همیشه خواب جز اولین انتخاب‌هایم بوده. به خصوص وقت‌هایی مانند الان که باید کاری انجام دهم، کاری جدی و در مدت زمان محدود. خواب برایم پدیده عجیبی است. بیشتر از اینکه برای رفع خستگی و انرژی‌گرفتن و ادامه زندگی باشد، سلاحی است برای مبارزه با هرآنچه پیش رویم است. هرآنچه جدی و واقعی و رهاوردش اضطراب است. خیلی‌ها شاید وقتی مضطرب می‌شوند بی خواب هم می‌شوند. ولی من از همه‌چیز به خواب پناه می‌برم. انگار خواب سلاح مغزم است برای حفظ وضع موجود.

 

درهرحال من الان خوابم می‌آید. دلم می‌خواهد کاغذ و خودکار را همین‌جا رها کنم و خودم را بسپارم به تخت نرم و گرم مهمانسرا.

 

راستش اصلا هم نمی‌دانم چرا باید با این میل به خوابیدن مبارزه کنم؟ اصلا از کجا معلوم این تلاشم برای نوشتن، قدمی به سمت وضع بهتر باشد؟ چرا اجازه ندهم مغزم با سلاح قدرتمندش، وضع موجود را حفظ کند؟ مگر همین وضع فعلی چه مشکلی دارد؟ اصلا مگر این قدم‌های کوچک چقدر به‌دردمی‌خورد؟ مگر امیدی هست؟

 

خب نمی‌دانم. این روزها هیچ‌چیز را نمی‌دانم. این روزها، حتی نمی‌دانم چه چیزی را دوست دارم؟ چه چیزی ارزش تلاش‌کردن دارد؟ چه چیزی سر ذوقم می‌آورد؟ چه برنامه‌ای برای آینده دارم؟ هیچ‌کدام را نمی‌دانم. شاید جواب همه این سوال‌ها هیچ است. هیچ چیزی سر ذوقم نمی‌آورد و هیچ برنامه‌ای برای آینده ندارم.

 

تنها رویایم، خانه‌ای دنج در گوشه‌ای است که پذیرای خودم و تنهایی‌ام باشد. بدون هیچ‌گونه ارتباطی و بدون هیچ کار و وظیفه‌ای برای انجام‌دادن. تنها چیزی که از بیرون می‌خواهم خبر گهگاهی از سلامتی خانواده‌ام است و دیگر هیچ.

 

می‌خواهم خودم باشم و کتاب‌هایم، خودم باشم و کاغذها و ماژیک‌ها و مداد رنگی‌هایم، خودم باشم و دنیای فیلم‌ها و سریال‌ها، خودم باشم و آشپزخانه‌ای برای خلاقیت‌های بیخود و نه چندان جالب در آشپزی. و همین کارهای سطحی که نمی‌دانم جز تلف کردن وقت به چه درد دیگری می‌خورد.

 

این حس‌وحال هر اسمی که می‌خواهد داشته باشد، سایه‌ای به عمق چندماه روی زندگی‌ام انداخته. چندماهی که هرچه گذشته زندگی به سوی بی‌جان‌ورنگ‌ترشدن رفته و من به سوی انکار وضع موجود، به سمت عادی‌پنداری همه‌چیز و به سمت پرده‌انداختن روی همه آنچه درونم می‌گذرد.

 

این چند ماه منتهی شد به یک هفته‌ای که تنها در خانه بودم. آن‌قدر در این تنهایی غرق شده بودم که وقتی قرار بود یکی از دوستانم را ببینم (آن هم بعد از پیگیری‌های مداوم او) قبل اینکه از خانه‌ خارج شوم، کارم رسیده بود به گریه‌کردن و در خود جیغ‌زدن که من نمی‌خواهم کسی را، حتی دوستی را ببینم. سعی کردم خودم را به امید خوراکی خوشمزه کافه راضی کنم، اما باز هم بی‌میلی به تعامل با دیگران بیشتر از میلم به شیک بیسکویتی بود.

 

حالا دقیقا در این شرایط، سفر مشهد در پیش داشتم. شاید اگر کمی قبل‌تر بود پیش از حرکت استرس می‌گرفتم، شوق داشتم برای آنچه رخ خواهد داد، کنجکاو بودم چه آدم‌هایی را خواهم شناخت و چه تجربه‌ای خواهم داشت؟ حتی احتمالا قبل از تصمیم‌رفتن کمی سبک سنگین می‌کردم. اما این بار هیچ کدام از این‌ها نبود. این بار چیزی بود که به تازگی از روانشناسم یاد گرفته‌ام، حالتی به نام بی‌حسی. نه آن‌چنان برایم مهم بود بروم و نه از جورنشدن سفر ناراحت می‌شدم. اصلا برای همین وقتی پول نداشتم و مجبور شدم بلیت را لحظه آخری بگیرم ناراحت و مضطرب نشدم.

 

معمولا اگر جایی اردو یا بازدیدی ثبت‌نام می‌کردم نگران بودم که نکند همه‌ی برنامه را تنها بمانم. نکند هیچ‌کس نخواهد با من دوست شود یا حداقل همراهم باشد. نمی‌دانم ریشه روانشناسی این احساس چیست، ولی شاید یک جورهایی بشود گفت ترس از طردشدن. ولی این بار و در این سفر ابایی نداشتم از اینکه بخشی از مسیر را تنها باشم، از اینکه صندلی کناری‌ام خالی بماند، این بار بی‌توجهی کمتر برایم عذاب‌آور بود. و حتی صداهای ذهنی سرزنشگرم کمتر شده بود. وقتی دیگر چیزی برایت مهم نباشد کسی هم نیست که بخواهد سرزنشت کند.

 

بعد از اولین ناهار گفتند همگی خودتان را معرفی کنید. حقیقتا به نظرم کار جالبی نیامد، چیزی نبود که حوصله‌اش را داشته باشم. اینکه بخواهم یک تعداد اسم و فامیل بشنوم و تعدادی چهره ببینم، در حالی که حتی قبل از بیرون‌رفتن از سالن هم یادم نمی‌ماند کدام‌به‌کدام است، کار بی‌فایده‌ای به نظر می‌آمد و از آن بدتر معرفی خود و حرف‌زدن در جمع بود. اما دقیقا وسط همین کار دوست‌نداشتنی یک جمله شنیدم، چیزی که کلمه‌به‌کلمه‌اش را یادم نیست ولی حس کردم گوینده چقدر رابطه خوبی با نوشتن دارد.

 

بغضم گرفت. چقدر دوست داشتم من هم این‌گونه بودم. نه حالا حتما با نوشتن که با هرچیز یا کاری. یکی اهل نقش و هنر است، یکی خواندن و فهمیدن، یکی ساختن و دیگری حل‌کردن. ولی من خودم را اهل هیچ‌چیز نمی‌دانم. اگر بخواهم خودم را به کاری معرفی کنم چیزی ندارم که بگویم، غیر از دانشجوبودن که آن هم چیزی نمانده که تمام شود و بعد واقعا دیگر هیچ‌چیز نیستم.

 

من با همه دوست‌داشتنی‌هایم چالش‌هایی داشته و دارم و تا به حال حتی به یکی‌شان اینطور احساس نزدیکی نکرده‌ام. انگار که متعلق به هیچ دنیایی نباشم. انگار که هیچ‌جا خانه آدم نباشد. سرگردان میان بازاری بزرگ. این حس بی‌خانه‌بودن را قبلا هم تجربه کرده‌ام. آن روزها که از خوابگاه آمده بودم خانه و گاهی پشت در بسته دستشویی گریه می‌کردم. از بس که فضای خانه برایم سنگین و سخت و دوست‌نداشتنی بود. آن روزها می‌دانستم مدتی اندک نمانده که دیگر خوابگاه را هم نداشته باشم و آن وقت واقعا بی‌خانه می‌شوم. چراکه خانه فقط آنجا نیست که زندگی می‌کنی، جایی است که اهلش باشی و دلت گیر آنجا باشد.

 

آخرین بازدیدمان شهرک شهید بهشتی یا همان شهرک عرب‌ها بود. آنجا بیشتر از همه جاهایی که در این سفر رفته و دیده بودیم احساس سرزندگی و نشاط کردم. رفتیم فلافل اصیل آبادانی را در مشهد تجربه کنیم. سر میز حرفی شد که من گفتم علوم پایه و ریاضی را همیشه دوست داشته‌ام. یک بار هم در اتاق گفتم هنر را دوست دارم. اصلا راستش را بخواهید من خیلی چیزها را دوست دارم. می‌شود اینجور بگوییم که من انسانی خوانده همیشه در حسرت ریاضی و علوم پایه و هنر بودم. ولی نه. انگار همان دستور زبان که در مدرسه خوانده‌ام را هم فراموش کرده‌ام. وگرنه به جای دوست دارمِ زمان حال، می‌گفتم دوست داشتم. حالا انگار دیگر هیچ‌چیز از آن همه‌چیز مورد علاقه‌ام را دوست ندارم.  شاید در یک خلأ احساسی گیر کرده‌ام. انگار یک باره نسبت به همه عزیزانت بی‌حس بشوی، انگار بخواهی همه را از خودت دور کنی، اما نه اینکه مشکل از آن‌ها باشد، هر چه هست چیزی ناشناخته درون خودت است. می‌خواهی از همه‌کس و همه‌چیز فرار کنی به غار تنهایی خودت. به تنها جای امنی که برایت باقی مانده.

 

تازه سوار اتوبوس شده بودیم. صندلی جلویی دو نفر در حال گفت‌وگو بودند چند کلمه‌ای شنیدم. گویا موضوعی بود نزدیک به چیزی از موضوعات مورد علاقه‌ام. صدای آهنگ در گوشم را زیاد کردم تا چیزی نشنوم. فراری بود بدون دویدن و تقلاکردن. مگر آدم از چیزی که دوست دارد هم فرار می‌کند؟ پس احتمالا همان است که گفتم، فعل درست، فعل گذشته است. اما مگر می‌شود کسی یک‌باره از همه دوست‌داشتنی‌هایش جدا شود؟ کجا کار را اشتباه فهمیده‌ام؟ کجا را غلط رفته‌ام؟

 

راستش نمی‌دانم. حتی نمی‌دانم این چیزها را چرا نوشته‌ام. اصلا چه شد که از میان آن‌همه سوژه و خرده‌روایت که در این سفر دیدم و از میان همه آنچه در گذشته تجربه کردم این‌ حرف‌های پراکنده را نوشتم. چرا نرفتم سراغ نگاه متفاوت به شهر مشهد، یا تجربه حضور در جمعی جدید با محوریت نوشتن، یا حتی توصیف آنچه در این روزها دیدیم و شنیدیم. این سوال بی‌جواب ذهنم است. تنها چیزی که می‌دانم این است که نمی‌دانم. اصلا همان اول که گفتم، این روزها هیچ چیز را نمی‌دانم.

فاطمه جعفری
فاطمه جعفری

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.